وقتی استیون کینگ در سال ۱۹۸۲ رمان مرد فراری (The Running Man) را با نام مستعار ریچارد باکمن منتشر کرد، داستان خود ــ درباره آمریکایی تیرهروزی که در آن درماندگان در برابر دیدگان ملت تا سرحد مرگ شکار میشوند ــ را در زمانی قرار داد که بهاندازه کافی از امروز دور باشد تا دگرگونی کشور به یک جهنم تمامیتخواه باورپذیر جلوه کند، اما آنقدر هم نزدیک باشد که حکم هشدار بدهد. او سال ۲۰۲۵ را برگزید؛ و همین باعث شده نسخه سینمایی تازه این اثر، از کارگردان ادگار رایت، با همان زمانبندی طعنهآمیز تبلیغ معروف «۱۹۸۴» اپل عرضه شود. ما به آن آینده دیستوپیایی رسیدهایم، اما لباسهای یکسره خاکستری و برجهای عظیم بوروکراتیکمان کجاست؟
واقعیت کنونی شاید به تلخی دنیایی نباشد که بن ریچاردز (گلن پاول) در آن زندگی میکند؛ جایی که دخترش ممکن است بر اثر آنفولانزا بمیرد، چون در زاغهها دسترسی به داروی معتبر وجود ندارد؛ و همسرش، شیلا (جِیمی لاسون)، به سبب قرار گرفتن بن در فهرست سیاه شرکتِ مالک تقریباً همه چیز، ناخواسته به سمت کار جنسی سوق داده میشود. اما اوضاع ما هم چندان خوب نیست: نابرابری درآمدهایمان سرسامآور است، دسترسیمان به مراقبت پزشکی فاجعهبار، و باورمان به امکان «تأمین معاش» آنقدر تضعیف شده که انواع قمار بهنظرمان بهترین جایگزین میرسد. و مانند مردم در فیلم مرد فراری، بیوقفه محتوایی را میبلعیم که گمراهکننده، تحریکآمیز و دامنزننده به کینه و تفرقه است ــ فقط تفاوتش این است که دیگر تلویزیون محور اصلی آن نیست، همان رسانهای که فیلم به آن متکی مانده است.

تماشای فیلمی که با بسیاری از ناخرسندیهای امروز ما پیش میرود اما بر چیزی کهنه و ناکارآمد تکیه دارد، حس نگرانی ایجاد میکند؛ مانند شنیدن گلایههای کسی از وضع جهان، که در پایان همه چیز را گردن «زیاد شدن فحش در موسیقی» میاندازد. موضوع این نیست که تلویزیون واقعنما بیاثر شده؛ زبان بصری و مرزهای واقعی/غیرواقعی آن بر شیوه دریافت ما از جهان اثر گذاشته و حتی زمینهساز ظهور رئیسجمهور کنونیمان بوده است. اما نقشی که در مرد دونده برای نگه داشتن مردم پای صفحه و بیحس کردن و تحریکشان نسبت به «شرور هفته» ایفا میکند، اکنون آشکارا بهدست اینترنت افتاده است.
فیلم رایت ــ بهجز پایان آشفتهاش ــ اثری پرشتاب و عموماً سرگرمکننده است که پاول را در قامت وارث تام کروز، با سرعتی جنونآمیز در سرتاسر ساحل شرقی میتازاند، هرچند چندان در قالب شخصیتی انفجاری از خشم باورپذیر نیست. هدف فیلم بیشتر به یک اثر پرخرج از جنس «سینمای بی» نزدیک است تا یک روایت اجتماعی دقیق. اما تمرکز آن بر تلویزیون واقعنما ــ رسانهای که فقط اندکی آن را فهمیده ــ باعث شده اثر کمدندان از آب درآید. رایت کارنامهاش را با شوخیها و ارجاعهای عمیق به فرهنگ عامه ساخته؛ از طعنه به دنیای روشنفکری با اشارهای به رزیدنت ایول ۲ در فضاپرداز گرفته تا بهکارگیری روایت «هجوم ربایندگان بدنها» برای واکاوی پیری در آخر دنیا. اما آشکار است که شیفته تلویزیون واقعنما نیست.
برنامههایی که در شبکهای متعلق به مگاکمپانی داستان، «فریوی»، نمایش داده میشوند و بهنظر میرسد همه کشور تماشاگر آن هستند، شامل یک نسخه تمسخرآمیز از کارداشیانها با عنوان آمریکانوز (با بازی دِبی مازار در نقش مادر خانواده) و مسابقهای است که در آن شرکتکنندگان چاق روی چرخوفلک انسانی میدوند و با هر پاسخ اشتباه، سرعت چرخ افزایش مییابد. اینها چندان تیزبینانه نیست. خودِ برنامه مرد دونده، با اجرای کولمن دومینگو در نقش مجری ابریشمی، بابی تی، چیزی شبیه آمریکن آیدل است، اگر بهجای آواز خواندن، شرکتکنندگان صرفاً میکوشیدند شلیک مرگبار به سرشان را تا حد ممکن به تعویق بیندازند. بن، همراه با جانسکی درمانده (مارتین هرلیهی) و لافلین لذتجو (کِیتی اوبرایان)، برای دور پایانی فصل برگزیده میشود و برای هر روزی که زنده میماند و هر پلیسی که میکشد، پاداش میگیرد. جایزه نظری یک میلیارد دلاری به کسی تعلق میگیرد که ۳۰ روز دوام بیاورد؛ کاری که تاکنون هیچکس از پسش برنیامده است. همین امر باید بهتنهایی روشن کند که بازی از پایه دستکاری شده ــ اما بن، بیکارهای که ظاهراً جز تماشای تنها جریان سرگرمی موجود کاری نداشته، هنوز باید از سوی فعال/اینفلوئنسری به نام بردلی (دنیل ازرا) از این واقعیت باخبر شود؛ همراه با مفاهیمی چون «ویرایش شرورانه» و کلیشههایی که برای هر مسابقهگر میسازند.
این که برنامه ساعت هشت شب پخش میشود و همین به بن امکان میدهد از موقعیتهای خطرناک جان به در ببرد، چون دن کیلیان (جاش برولین)، تهیهکننده، باید تا زمان پخش منتظر بماند، نشانهای از جهانبینی قدیمی فیلم است؛ یک شرکت سرگرمی خبیث که بر بینندگان زمانِ پخش متکی است، در عصر اینترنت بیشتر یادگار گذشته است؛ عصری که هرکس ویدئوها را هر زمان بخواهد و در حجمی بیپایان میبیند، و شرکتهای رقیب، خوراکیهای رفتاری اعتیادآور را بیوقفه روانه صفحههای شخصیاش میکنند.
چهرهای که از بن برای مردم ساخته میشود، خلافکار و مفتخور است که سزاوار سرنوشت تلخش است. اگر این اهریمنسازی گسترده آشنا بهنظر رسد، یادآور آن است که در جهان واقعی، این مردان بورِ چشمسبزِ تگزاسی نیستند که توسط بدترین همسایگانشان گزارش میشوند و در خیابانها توسط مردان نقابدار شکار. مرد فراری آنقدر به واقعیت ما نزدیک است که نبودِ عناصر کلیدیاش بهشدت توی ذوق بزند ــ چیزی که بیش از هر چیز غایب است، نیروهای آنلایناند که اکنون واقعیت ما را میسازند. وقتی بن از مردم میخواهد تماشا را متوقف کنند، این درخواست تقریباً بامزه مینماید؛ چه خواهش کوچکی: «تلویزیون را خاموش کنید»! دنیایی که در آن اطلاعات نادرست و محتوای خشمبرانگیز از یک منبع واحد و تحت کنترل مدیرانی با نقشهای شوم پخش میشود، در مقایسه با سال ۲۰۲۵ واقعی، آرامشبخش بهنظر میرسد؛ سالی که در آن گویی هیچکس واقعاً بر اوضاع مسلط نیست و حتی مقامهای دولتی و مدیران شرکتها نیز گرفتار جریانهای افراطیِ آنلایناند، معتاد به گفتمانهای تند، و ناتوان از «خارج شدن» از این چرخه.
موافقم، نقد خوبی نوشید.